تبليغاتX
زادگاهم افراسره


سلام بانو...!



انگشتهام می پرند


و تبی صفر درجه


مرا در خود حل می کند


تا بفهمم درد را!


مادر را!


نبضی قوی می شوم


می زنم بر سیم آخر


تا تریاک های نکشیده ی پدر


راحت تر در گلوی پیری اش 


برقصند!


و من همچنان


بکشم بر بومی رنگی


دستهای تاب نخورده ام را!


سر درد را


به چه رنگی دوست داری؟


یا چه رنگی دوست داری؟





+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:18 توسط سمیه شجاعی |

با سلام

به داداشای خوبم: اردشیر.احسان. ساسان. صادق که متولد آذرند تولدشون رو تبریک می گم.

 

شاید تولدم مبارک. من بدنیا اومدم.

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 9:37 توسط سمیه شجاعی |

این کار را تقدیم می کنم به برادر مرحومم صادق به مناسبت سی و یک سالگیش اگر بود.


دوستش داشتم و دارم. کاش بود و مرا از این تنهایی نجات می داد.
صادق جانم باور کن سخته وقتی همه دور هم جمع می شیم و تو نیستی. دیگه مثل قدیما نیست. دیگه هیچ کس مثل اون وقتا که تو بودی شاد نیست. همه می دونند یه چیزی کمه و هیچ کس بروی خودش نمی آره تا راحت تر روزش رو شب کنه. راستی اونجا که هستی پیشونی داداش احسان رو از طرف من ببوس و بهش بگو دوستش دارم و بگو که شرمنده ام که هیچ گاه اونجور که باید یادی ازش نمی کنم. بهش بگو وقتی رفت من یه بچه ی نفهم بودم که هیچ گاه رفتنش رو درک نکردم. بهش بگو که اون هم از طرف من پیشونیت رو ببوسه.
صادق عزیزم من رو ببخش که با سه روز تاخیر تولدت رو بهت تبریک می گم. ولی جالبه که بدونی این شعر رو پنجم آذر یعنی درست روز تولدت گفتم. دوستت دارم و مرا به خاطر اون بوسه ی ناتمامی که به پیشونیت دادم ببخش. راستش می دونی اونقدر سرد بودی که ترسیدم و لبم رو پس کشیدم. صادق جان اگه به خواب ماریه رفتی ببوسش از طرف من و بهش بگو دلم براش تنگ شده. دیگه ازش خبری نیست و چقدر بد که آدمها از درک هم عاجزند.
بردیا هم به تو و داداش احسان سلام می رسونه و پک سیگارش رو به باد می ده تا به شما برسونه این غم اون رو هم آزار می ده.
بردیا: تا دیدار ابدی. به امید آن روز!
برادرانم دوست دارم روزی را زودتر ببینم که در آغوشتان آرام گرفته و شما مرا می بوسید. جبران آن همه بوسه هایی که نثار سنگهای سرد و خشن قبورتان می کنم.
هر چه زودتر مرا در آغوشتان بگیرید. خواهش می کنم.
حرف برای گفتن زیاد دارم اما اینجا نه...

نامش صادق بود و تکنسین اتاق عمل که هنوز هیچ کداممان نفهمیدیم که علت مرگش چه بود. و واقعا چقدر سخته که بدونی عزیزی رو از دست دادی ولی ندونی به چه علت؟

لطفا هر کس که این پست را خواند به برادر عزیزم تولدش را تبریک بگوید و فاتحه ای را به عنوان کادوی تولد تقدیم هر دویشان کند. با تشکر.

تولد... تولد... تولدت مبارک... مبارک... مبارک... تولدت مبارک.
بیا شمعا رو فوت کن... که صد سال زنده باشی...


صادق ام...!؟

 

می سوزم


در حالی که به یک چیز شک دارم


ساختن ام !


دوست داشتم بانو باشم


در چشمانی که هرگز مرا


درست ندید


تو هم با من صادقی!


مگر نه؟






شرم ام آمد


از دستانی که هیچ نداشت


جز اندوهی


که آزارش


تا خود قیامت


همراهی ام می کرد


من تنها نبودم


تو هم با من صادقی!


مگر نه؟





دو چیز را بیهوده


به من آموخت


درسی که


مشق می کردم هر شب و


ندانستم آن دو چیز


چه بود؟


تو هم با من صادقی!


مگر نه؟





دوست داشتی برقصم


اما هیچ گاه


رقاص خوبی نبودم


تو هم با من صادقی!


مگر نه؟





سرم بر بالش بود


اما تنم


نه!


چه کسی خوب تر می داند


که من


کجای این نقطه چین ها بودم؟


تو هم با من صادقی!


مگر نه؟





من...


من..


من.


فقط یک نقطه می خواستم


تو می دانستی


که صادق ام!


مگر نه؟

+ نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 18:24 توسط سمیه شجاعی |

ـ سلام بانو...!


روزی

روزگاری

به مترسکی خندیدم

که با من هیچ نمی گفت!

در نگاهمان

یک پرنده بود

که دور پرواز می کرد!

یاد ردمان افتادم

بر حصیری پوسیده

که سال ها

ردای پیری مترسک بود!

غبض کردم

هر دردی را که

درمان بود

بی هیچ بهانه ای

خوابیدم!

سردم شد!

باز پریدم!

در دور ماندم و 

دورتر شدم!

شاید

همین روزها

از همین حوالی

کبوتری را

نشانه روم!

 

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 1:42 توسط سمیه شجاعی |

ـ سلام بانو...!

می چکاند از پنجره

آخرین تیر خلاص را
دستی که می چکید از بدن!
رسم ما
غلط اندازی پرگار بود
چه چوب می خوردیم
چه باروت!
قدمان کفاف
عمرمان نداد
پاسبان شدیم!
سیگار به سیگار
کشیدیم
شام آخر را!


 بانو
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 2:56 توسط سمیه شجاعی |

سلام بانو...!


طناب سیاه دور گردن ام باش!
خفه کن
گلو را!
تار کن
چشم را!
بچرخان جهان را
تا بچرخم
به دار بکش!
به زار بکش!
به قال بکش!
حالم را گره بزن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بانو

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 3:40 توسط سمیه شجاعی |

 
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 2:4 توسط سمیه شجاعی |

ـ سلام بانو...!


مرا به عمق نگاه بردی
و هیچ چیز نشان نداده
گرفتی عروسک
پستان ندیده ام را
انگشت
انگشت برایم
تاب آوردی
و سال گاو شدی
تا شیر خور پستان های تو باشم.
×××
من از آفرینش برگهای پائیزی
می گریزم
تو هم بیا
نرو...
سد معبر نکن
راه را به بیراه مبر
استاد باش
شاعر شو
و طناب سیاه و سفید
مار گزیده باش
قدر بدان
قدر دانی کن
و از دستاورد دوریمان
یک سبد انار
یک ستاره پستانک
به مادر ببخش.

بانو
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 14:39 توسط سمیه شجاعی |

ـ سلام بانو...!

یادم می آید
کسی از کوچه ی ما گذشت
و سر زده مهمانمان شد
بی آنکه بدانیم
چقدر تنهاست
چقدر با ماست.


بانو
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 14:37 توسط سمیه شجاعی |

ـ سلام بانو...!


بیابان اگر فراخ تر شود
من
گله
گله
گوسفند می شوم
برای چرا؟
و آنقدر فوت می کنم
تا بترکد بادکنک
چشمهای تو!


بانو
+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 22:33 توسط سمیه شجاعی |

ـ سلام بانو... !


آنقدر پنجره را خیس دیده ام

که خیس شوم

لالایی هایت همیشه بارانی بود

دست از سرم بردار

تا ببوسمش!

چقدر چشم بگذارم

تا پیدا شوی

و ساکت از کوچه ی ما

سیب بچینی و

من دزد سر گردنه های تو باشم!

سرم به دستمال تو آرام تر

آرام تر

آرام تر

به جوش می آید!

چای می خوری

یا قهوه؟

تلخ می خوری

یا نعشه؟

هر کداممان زودتر بخوابد

گرگ می شود!


بانو

87/06/10

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 17:51 توسط سمیه شجاعی |

 ـ سلام بانو ...!



و باران از سر خانه گذشت

روی نرده ها نشست

ما را خيس کرد و

گل آنقدر عرق کرد

تا آب شد

گلاب شد! 

سرم را دوبار تراشيدم تا نفهمی درد دارد 

کوچه از ابتدا تا انتها بن بست بود

رد پا

رد گرگی بود که به کاهدان زد و

از رمه گريخت!

دلم هنوز نازک است

رد پايت کو ؟


 

 بانو

بهار 86 


+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 17:49 توسط سمیه شجاعی |

ـ سلام بانو...!


سرم درد می کند برای بیدار شدن !

درد می کند سرم برای بیدار شدن !

کشیده ی اول را تو زدی

خوردی تمام غذا را تا ته

من همیشه

گرسنه ی آن لقمه ی آخر بودم!

معلم از من می پرسید

از تو جواب می خواست ؟

من

مترسکی که کاشتی در باغ را کشتم

چاله های عمیق آن را خوردند

ماندم تا سیر شوند!

×××

تو سر کلاس غایب بودی

من، در خانه

همیشه یک چیز فاصله می تواند باشد

همین برایمان تکراریست؟

در قطارمان کوپه های خالی زیاد بود

مسافر ها همیشه در سفر بودند

من در خانه، کم !

شما را نمی پرسم از خودم

با شما غریبه ام

من تمام بهار را جشن گرفتم

حتی از زمستان پارسال تا بهار امسال نخوابیدم

آخرین غروب زمستان غمگینم کرد و

اولین طلوع بهار غمگین تر !

چرا از اول کتاب جریمه بنویسم؟

در حالی که آخرش را خواندم !

شعورم شاعری ام شد و

من در پایِ میز

تکرار کردم مکررات را!

از پارسال تا امسال چقدر فاصله بود؟

×××

تو کجا بودی؟

وقتی لقمه های آخر نصیبم می شد!

یا شاید هم نمی شد ؟

من فقط از یک موسیقی تکراری لذت می برم

همه را به تکرار می خواهم !

بغضم شبی را با من خوابید

ولی هیچ گاه بیدار نشد !

×××

شکمم

سر کشید از دیوار همسایه

من

خودم را مخفی کردم

از کجا می دانستم؟

مشتم وا می شود و

دکمه ی مترسک

پرت!

باید همه ی کتاب را می خواندم

باید از اول می خواندم

از کجا می دانستم؟

من جریمه ها را

مشت

مشت

دان کردم!   

همان شب

آب نبات ها بر زمین ریخت

آخرین معما هم حل!

 

 بانو

 

 فروردین 87

+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 17:46 توسط سمیه شجاعی |

ـ سلام بانو...!

شاید شرمندگیمان این است
که سر فرو نمی آوریم تا باران ببارد
یا رد خدا را گم کرده ایم
یا آسمانمان آبی ست
هر چه باداباد
ما با باد
شما بر باد!

بانو
10/6/87

+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 17:42 توسط سمیه شجاعی |

 

 ـ سلام بانو...!

 

تو به رنگ گل اهميت نده 

من خودم اون رو برات زرد مي کشم!

دستم اگه کوتاه

آستين ام تا دلت بخواد بلنده!

راستي نيومدی

امروز شنبه است

ببين چقدر رنگم کبود و سايه ام روشنه

من تا خودم هستم می شناسمت!

باور کن همه ی ديوارها را به خاطر تو سقفم  

سوغاتي ام برای بارون تويی

سر هر شنبه ايستاده ام تا شنبه ای ديگه

بيد هم کنار منه با سايه ی بلندش!

فراموش نشه

ثانيه ها در تکرارند!‍

شرم هميشه تا هستم يادگاری اين پنجره است

دقيق شو

يا اگه نمی خوای بشی

چتر اين ناودون باش

غريبه نيستی!

اشنا هم نه!

پس ای سياهی کيستی؟

×××

سر هفت سين

سين آخر با صاد بود که شمع خاموش شد!

يکهو باد اومد

ما هم نفهميديم و

تنگ باز هم بدون ماهی مرد

خدا کنه مامان زود برسه تا غذا ته نگيره!

خودم پنجره رو شستم تا اسمون رو بهتر ببينه

سر شنبه به سنگ خورد وشيشه شکست 

وقتی هم که اومد

پرده ها عاشق نفتالين شده بودند.!

 

                                                             

 بانو

      بهار 86

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 16:19 توسط سمیه شجاعی |