سلام بانو...!
انگشتهام می پرند
و تبی صفر درجه
مرا در خود حل می کند
تا بفهمم درد را!
مادر را!
نبضی قوی می شوم
می زنم بر سیم آخر
تا تریاک های نکشیده ی پدر
راحت تر در گلوی پیری اش
برقصند!
و من همچنان
بکشم بر بومی رنگی
دستهای تاب نخورده ام را!
سر درد را
به چه رنگی دوست داری؟
یا چه رنگی دوست داری؟
به داداشای خوبم: اردشیر.احسان. ساسان. صادق که متولد آذرند تولدشون رو تبریک می گم.
شاید تولدم مبارک. من بدنیا اومدم.
می سوزم
در حالی که به یک چیز شک دارم
ساختن ام !
دوست داشتم بانو باشم
در چشمانی که هرگز مرا
درست ندید
تو هم با من صادقی!
مگر نه؟
شرم ام آمد
از دستانی که هیچ نداشت
جز اندوهی
که آزارش
تا خود قیامت
همراهی ام می کرد
من تنها نبودم
تو هم با من صادقی!
مگر نه؟
دو چیز را بیهوده
به من آموخت
درسی که
مشق می کردم هر شب و
ندانستم آن دو چیز
چه بود؟
تو هم با من صادقی!
مگر نه؟
دوست داشتی برقصم
اما هیچ گاه
رقاص خوبی نبودم
تو هم با من صادقی!
مگر نه؟
سرم بر بالش بود
اما تنم
نه!
چه کسی خوب تر می داند
که من
کجای این نقطه چین ها بودم؟
تو هم با من صادقی!
مگر نه؟
من...
من..
من.
فقط یک نقطه می خواستم
تو می دانستی
که صادق ام!
مگر نه؟
ـ سلام بانو...!
روزی
روزگاری
به
مترسکی خندیدم
که با
من هیچ نمی گفت!
در
نگاهمان
یک
پرنده بود
که دور
پرواز می کرد!
یاد
ردمان افتادم
بر
حصیری پوسیده
که سال
ها
ردای
پیری مترسک بود!
غبض
کردم
هر
دردی را که
درمان
بود
بی هیچ
بهانه ای
خوابیدم!
سردم
شد!
باز
پریدم!
در دور
ماندم و
دورتر
شدم!
شاید
همین
روزها
از
همین حوالی
کبوتری
را
نشانه
روم!
ـ سلام بانو... !
آنقدر پنجره را خیس دیده ام
که خیس شوم
لالایی هایت همیشه بارانی بود
دست از سرم بردار
تا ببوسمش!
چقدر چشم بگذارم
تا پیدا شوی
و ساکت از کوچه ی ما
سیب بچینی و
من دزد سر گردنه های تو باشم!
سرم به دستمال تو آرام تر
آرام تر
آرام تر
به جوش می آید!
چای می خوری
یا قهوه؟
تلخ می خوری
یا نعشه؟
هر کداممان زودتر بخوابد
گرگ می شود!
بانو
87/06/10
و باران
از سر خانه گذشت
روی نرده
ها نشست
ما را خيس
کرد و
گل آنقدر
عرق کرد
تا آب شد
گلاب شد!
سرم را
دوبار تراشيدم تا نفهمی درد دارد
کوچه از
ابتدا تا انتها بن بست بود
رد پا
رد گرگی
بود که به کاهدان زد و
از رمه
گريخت!
دلم هنوز
نازک است
رد پايت
کو ؟
بهار
86
ـ سلام بانو...!
سرم درد می کند برای بیدار شدن !
درد می کند سرم برای بیدار شدن !
کشیده ی اول را تو زدی
خوردی تمام غذا را تا ته
من همیشه
گرسنه ی آن لقمه ی آخر بودم!
معلم از من می پرسید
از تو جواب می خواست ؟
من
مترسکی که کاشتی در باغ را کشتم
چاله های عمیق آن را خوردند
ماندم تا سیر شوند!
×××
تو سر کلاس غایب بودی
من، در خانه
همیشه یک چیز فاصله می تواند باشد
همین برایمان تکراریست؟
در قطارمان کوپه های خالی زیاد بود
مسافر ها همیشه در سفر بودند
من در خانه، کم !
شما را نمی پرسم از خودم
با شما غریبه ام
من تمام بهار را جشن گرفتم
حتی از زمستان پارسال تا بهار امسال نخوابیدم
آخرین غروب زمستان غمگینم کرد و
اولین طلوع بهار غمگین تر !
چرا از اول کتاب جریمه بنویسم؟
در حالی که آخرش را خواندم !
شعورم شاعری ام شد و
من در پایِ میز
تکرار کردم مکررات را!
از پارسال تا امسال چقدر فاصله بود؟
×××
تو کجا بودی؟
وقتی لقمه های آخر نصیبم می شد!
یا شاید هم نمی شد ؟
من فقط از یک موسیقی تکراری لذت می برم
همه را به تکرار می خواهم !
بغضم شبی را با من خوابید
ولی هیچ گاه بیدار نشد !
×××
شکمم
سر کشید از دیوار همسایه
من
خودم را مخفی کردم
از کجا می دانستم؟
مشتم وا می شود و
دکمه ی مترسک
پرت!
باید همه ی کتاب را می خواندم
باید از اول می خواندم
از کجا می دانستم؟
من جریمه ها را
مشت
مشت
دان کردم!
همان شب
آب نبات ها بر زمین ریخت
آخرین معما هم حل!
فروردین 87
ـ سلام بانو...!
تو به رنگ گل اهميت نده
من خودم اون رو برات زرد مي کشم!
دستم اگه کوتاه
آستين ام تا دلت بخواد بلنده!
راستي نيومدی
امروز شنبه است
ببين چقدر رنگم کبود و سايه ام روشنه
من تا خودم هستم می شناسمت!
باور کن همه ی ديوارها را به خاطر تو سقفم
سوغاتي ام برای بارون تويی
سر هر شنبه ايستاده ام تا شنبه ای ديگه
بيد هم کنار منه با سايه ی بلندش!
فراموش نشه
ثانيه ها در تکرارند!
شرم هميشه تا هستم يادگاری اين پنجره است
دقيق شو
يا اگه نمی خوای بشی
چتر اين ناودون باش
غريبه نيستی!
اشنا هم نه!
پس ای سياهی کيستی؟
×××
سر هفت سين
سين آخر با صاد بود که شمع خاموش شد!
يکهو باد اومد
ما هم نفهميديم و
تنگ باز هم بدون ماهی مرد
خدا کنه مامان زود برسه تا غذا ته نگيره!
خودم پنجره رو شستم تا اسمون رو بهتر ببينه
سر شنبه به سنگ خورد وشيشه شکست
وقتی هم که اومد
پرده ها عاشق نفتالين شده بودند.!
بهار 86